تبليغاتX
دست نوشته های خاکستری
دست نوشته های خاکستری
ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/09/27 توسط راضیه مس فروش

 

فصل دلتنگی

ماه حزن و اندوه و اشک

در روزگاران التهاب زمین تبلور پیدا کرده

عطر نام حسین در فضا انعکاس یافته

گویی قافله عشق به سرزمین آرزوها قدم گذارده

و رویای دلدادگی هفتاد و دو عاشق رنگ حقیقت به خود گرفته

در و دیوار شهر

گوشه و کنار این خاک غربت زده

رخت عزا بر تن کرده

شاید همین نام محرم است که کابوس زمین را ماتمکده آسمان ساخته

و خاک کربلا را منشور دیوانگی

محرم

حسین

کربلا

کدامین واژه را تسخیر کرده ای ؟

عطش

عشق

عباس

در کلمات اسیر شده ایم !

ک ه ی ع ص

اهل شام و کوفه نیستیم

محبتت راهی صحرایمان کرده

صاحب محرم الحرام

معنی رویای کربلا

پرچم سرخ رنگ خون خدا

این بوی پیراهن توست که عالم و آدم را اسیر بیرق سیاهت ساخته

و پژواک یادت در ترنم زمان به جان هستی آتش افکنده

قافله سالار کربلا

سرور دلدار نینوا

یا ثارالله

 

ارسال شده در تاريخ یکشنبه 1388/09/15 توسط راضیه مس فروش

 

آفتاب عمر رسول مهربانی اسلام (صلی الله علیه و آله) اندیشه غروب کرده و حجه الوداع بهانه ایست برای عظیم ترین همایش تاریخ بشریت که رهاوردی به وسعت مزد رسالت و نبوت محمد (صلی الله علیه و آله) پیام آور برترین دین الهی را دارد .

عظمت و اهمیت واقعه تا آنجا کشیده است که بیش از صد و بیست هزار نفر از سراسر جهان اسلام در بیابان و گرمای سوزان ، کنار غدیر خم به فرمان پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) متوقف می شوند ؛ قافله های پیش رفته باز می گردند و کاروانهای نرسیده با شتاب بیشتری خود را به میعادگاه غدیر می رسانند .

در این هنگام محمد (صلی الله علیه و آله) آخرین سفیر الهی به همراه علی ابن ابیطالب (علیه السلام) برادر زاده اش که از آغازین روزهای دعوت به رسالتش او را وصی و جانشین خود نامیده است بر بالای منبری که از سنگ و جهاز شتران برافراشته اند می رود .

علی ابن ابیطالب (علیه السلام) در سمت راست حضرت و کمی پایین تر می ایستند و خاتم الانبیا محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) با نگاهی به سیل انبوه جمعیت شروع به بیان آخرین خطبه رسمی خود برای جهانیان تا همیشه تاریخ می کنند .

ستایش و حمد شایسته خداوند یکتاست که من به یگانگی او شهادت میدهم ...

امروز روزی ایست که من مبلغ اکمال دین و اتمام نعمت خداوندم و آن چیزی جز ولایت و خلافت امیرالمومنین علی ابن ابیطالب (علیه السلام) نیست .

دستان علی ابن ابیطالب (علیه السلام) بر بلندای دستان رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) به درخشش درآمد و حضرت فریاد ابدی " مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا علیٌ مَولاهُ " را سر دادند که جهانیان تا روز رستاخیز شنوای آن باشند و بشریت پیام جاودانه غدیر را به وسعت بیکرانگی ولایت تنها امیر زمانه درک کند و این انتصاب الهی در عمق جانش رسوب نماید .

و بداند که " اصحاب صحیفه " و  " ماجرای سقیفه " دروغی بزرگ است برای غصب مهمترین حق ابر مرد تاریخ علی ابن ابیطالب (علیه السلام) ...

مردمان در سراسر تاریخ و جهان بدانند که ولایت و محبت واقعی از آن علی (علیه السلام) و از صلب اوست و همانا صراط مستقیم و نعمت حقیقی دین در مسیر علی (علیه السلام) و فرزندان او می باشد تا حضرت بقیة الله الاعظم حجة بن الحسن المهدی (روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه فداه) ...

و اوست بر پا کننده عدل و انتقام گیرنده خون اولیای خداوند ...

فاتح و منهدم کننده دژها و قلعه ها و یاور دین الهی ...

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از ولایت و وصایت علی ابن ابیطالب (علیه السلام) و فرزندانش سخن گفتند و سپس به بیان احکامی در خصوص دین مبین اسلام پرداختند ...

و چون قرار بر اتمام حجت بود ؛ حضرت عمامه مبارک خود را که به " عمامه سحاب " معروف بود بر سر علی ابن ابیطالب (علیه السلام) گذاردند تا این افتخار ، اعتماد و اعتبار که در میان عرب عمامه را تاج می داند به عنوان تاجگذاری برترین خلق روی زمین امیرالمومنین علی ابن ابیطالب (علیه السلام) در سراسر عالم ماندگار باشد .

رسول دلها (صلی الله علیه و آله) در پایان خطبه تمامی مردم را به بیعت با امیرالمومنین علی ابن ابیطالب (علیه السلام) فرا خواندند ...

و بیعت با آسمانی ترین خلق روی زمین سه روز به طول انجامید که مرد و زن همه دست بیعت با علی (علیه السلام) دادند و تبریک و شادباش گفتند و پذیرفنتد که هر کس پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) ولی و سرپرست اوست علی (علیه السلام) ولی و سرپرست اوست .

و آخرین برگزیده حق (صلی الله علیه و آله) عهدی را بر دوش تمام عالم گذاردند که همانا پیام غدیر و ولایت علی (علیه السلام) و فرزندانش است که حاضران به غایبان ، پدران به فرزندان ، نسل به نسل و سینه به سینه به یکدیگر بگویند و به آیندگان برسانند تا در حافظه بشریت ماندگار شود که راه علی (علیه السلام) حق ، ولایت و امامت از آن او و فرزندانش است ...

 

ارسال شده در تاريخ دوشنبه 1388/09/02 توسط راضیه مس فروش

 

تازه از سفر برگشته بودم . حال و هوای این سفر منو عجیب درگیر خودش کرده بود ؛ همش توی روزای گذشته سیر می کردم و مثه یه رویای تموم نشدنی اتفاقات و ثانیه به ثانیه این سفر رو زیرو رو می کردم . اصلاً انگار اطرافم رو نمی دیدم و حواسم به هیچ کس و هیچ چیزی نبود تا اینکه بعد از چند روز یهو توی اتاق روبروی پنجره میخکوب شدم !

درست روبروی پنجره اتاقم یک گنبد فیروزه ای خودنمایی می کرد !!!

به روزهای گذشته برگشتم ؛ وقتی وارد کربلا شده بودم . بعد از رسیدن به هتل محل اقامتمون و مشخص شدن اتاق ، سوار آسانسور شدیم و به طبقه پنچم رفتیم . وارد اتاق که شدم وسایل رو روی زمین گذاشتم ، رفتم پشت پنجره . پنجره اتاق خیلی بزرگ و کاملا به بیرون مشرف بود . می خواستم ببینم گنبد حرم امام حسین (علیه السلام) از توی اتاق معلوم هست یا نه که روبروی پنجره اتاق دو تا گنبد فیروزه ای دیدم ، یکی نزدیکتر بود و اون یکی دورتر . از خودم پرسیدم این دو تا گنبد مال کجا میتونه باشه ؟

حدس زدم یکی از گنبدها مال " تل زینبیه " است ، آخه همیشه توی عکسها و توی فیلمها این گنبد رو دیده بودم اما بازم مطمئن نبودم ولی اون یکی گنبد مال کجاست ؟!

توی زیارتها و بازدیدها متوجه شدم گنبد فیروزه ای نزدیکتر گنبد " تل زینبیه " و گنبد دورتر ، گنبد " خیمه گاه " است .

حالا من روبروی پنجره اتاقم ؛ توی این شهری که فرسنگها با کربلا فاصله داره ، یه گنبد فیروزه ای دارم !!!

من اینجا ؛ هم " تل زینبیه " دارم و هم " خیمه گاه " ...

این گنبد فیروزه ای ، گنبد مسجدیه که در همسایگی منزل ما قرار داره و سالهاست که ساخته شده اما نمای گنبد کاشی کاری نشده بود . درست چند روز قبل از سفر ما به کربلا ساخت نمای گنبد شروع و با بازگشت ما این گنبد فیروزه ای آماده شده بود . من که تا اون روز به اطرافم توجه نمی کردم با دیدن این صحنه مثه آدمای مبهوت شدم و اتفاقات سفر دوباره برام زنده شدن !

حالا هر بار که چشمم به این گنبد فیروزه ای می افته آتیش می گیرم ؛ روزهای فراق بیشتر قلبمو به درد میاره . یاد کربلا بغض فرو خورده منو آروم آروم از گوشه چشمام جاری می کنه ...

این گنبد فیروزه ای منو یاد اضطرار زینب (سلام الله علیها) روی " تل زینبیه " میندازه . وقتی که داشته با تمام اندوه زمین برای دیدن برادر به آسمان پناه می برده ؛ وقتی که فریاد " یا محمدا " و " یا علیا " سر میداده ؛ وقتی که حسین (علیه السلام) رو در قتلگاه ...

اصلاً انگار این گنبد فیروزه ای بلای شیرین روزگار من شده . وقتی که با دیدنش به " خیمه گاه " میرم و صدای العطش فرزندان حسین (علیه السلام) در گوشم طنین انداز میشه ؛ بی تابی علی اصغر و دلهره های سکینه و رقیه تمام وجودم رو پر می کنه و یاد بزرگترین خیمه ؛ خیمه عباس ؛ علمدار عظیم ترین حادثه تاریخ بشریت ...

و این گنبد فیروزه ای برای من یادآور تمام لحظه های ناب روزهای رفته ایست که بی تاب تکرار شدن است ...

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/08/08 توسط راضیه مس فروش

 

در حریم قدس آیینه بارانت

آنجا که پنجره فولادت زمین را به آسمان دخیل بسته

حوالی همین روضه رضوانت که خطه ای از خاک را به افلاک رسانده

چه عنایتها که نمی کنی !

پادشاه ایرانی

یا ولی نعمت این فلات تفتیده ؟

بر بام سرزمینمان

در گوشه گوشه قلبمان ایوان طلا گسترانده ای

به راستی " کریمٌ من اولادِ الکرام " تنها جمله ایست در بیان ذره ای از عظمت وجودیت

مولای آب و آیینه شهر آفتاب چه کرده ای ؟!

چه کرده ای که اهل زمین هر گاه از روز و روزگاه به تنگ آمده و این کره خاکی چون قفسی آنها را اسیر ناملایمات می کند به آستانه ات پناهنده می شوند ؟

" عادتکمُ الاحسان و سجیتکمُ الکرم "

شما به نیکی و بنده نوازی عادت کرده ای و ما ...

ای هشتمین پناه عالم ...

ای ...

 

ارسال شده در تاريخ دوشنبه 1388/08/04 توسط راضیه مس فروش

 

به امروز که می رسم توقف معناداری می کنم !

می ایستم

سر می چرخانم

و تک تک روزهای گذشته را ورق می زنم

ثانیه ها که نه ...

روزها و ماههای بی تو بودنم را می شمارم

تا به امروز می رسم !

سخت بوده خیلی سخت ...

بی تو بودنم را می گویم

اما ...

اما همین حس بودنت آرامم میکند

نمی دانم

نمی دانم چند بار دیگر امروز را می بینم !!!

اما می دانم که بی تو واژه واژه روزهای عمرم تلخ و سرد شده اند ...

به امروز که می رسم روزهای با تو بودن و برای تو بودنم را بیشتر شمارش میکنم

و از لحظه های بدون تو بودنم بیشتر خجالت میکشم ...

ای کاش می شد !

ای کاش می شد امروز نگاهمان درهم گره بخورد

و ...

و لحظه ناب زندگی متولد شود !

ای کاش ...

 

ارسال شده در تاريخ پنجشنبه 1388/07/30 توسط راضیه مس فروش

 

پائیز جاری شده

با انبوه رنگهای دنباله دار طبیعت

کنار همین روزهای رو به کوتاهی و شبهای قد کشیده زمین

حس غریبی است

مثل یک غصه طولانی

چقدر ابرها درهم رفته و گرفته شدند

و انگار وقتی بغض آسمان ترک بر می دارد و بوسه بر خاک می زند تنها باران است که زمین را به آغوش می کشد

برگها هم حس پریشانی را تجربه می کنند

چیزی شبیه تک تک این لحظه های من

تاب ایستادگی ندارند

فرو ریخته اند

و این ترانه درد است که زیر پای من و تو می سرایند

ترانه آشفتگی

پائیز را دوست دارم شاید بخاطر همین بزرگ ثانیه های کوچک

بخاطر این حس و حال زمین و آسمان

شاید هم بخاطر اینکه

بخاطر اینکه

فصل من است

شاید بخاطر ...

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 1388/07/15 توسط راضیه مس فروش

 

نماز صبح رو که خوندم مشغول کارام شدم اتفاقی به چندتا مطلب برخوردم که همشون یه جورایی به کربلا و نجف و امام حسین و امیرالمومنین مربوط میشدن !

رفتم تو هوای حرم مولا ، بین الحرمین ، شش گوشه ارباب ، کاظمین و ...

نمی فهمیدم ؛ حالم دست خودم نبود ، دلتنگی توی چشام ترک برداشتو آروم آروم جاری شد . عجب روزی رو شروع کردم !

در طول روز همش اتفاقات صبح رو مرور میکردم ؛ بغض گلومو میگرفتو ...

تازه اذان مغرب رو گفته بودن ، داشتم آماده میشدم برا نماز که یه تماس تلفنی با یه خبر !

"درای حرم امام حسین رو برا بازدید گذاشتن تا ساعت 12 شب بیشتر نیست"

مثه آدمای مات شدم . اتفاقات صبح اومد جلوی چشام . آماده شدم اما یه مسئله پیش اومدو برنامه رفتن کنسل شد حالم بدجوری گرفته شد ...

ساعت تقریبا 10 بود یه تماس تلفنی دیگه !

ساعت 30/10 بود که توی ماشین داشتم به این فکر میکردم که کدوم در حرم میتونه باشه ؟ آخه درای حرم که سالم بودن ؟! شاید درای ورودی از خیابون به حیاطه ؟! شاید ...

رسیدیم . صدای مداحی و روضه خونی مثه بوی اسفند تمام فضا رو پر کرده بود . یهو چشام به چندتا در طلایی افتاد . دلم تکون خوردو نفسم ...

کفشامو دراوردم ، به اولین در که رسیدم سرمو گذاشتمو خوب ...

از مسئولی که اونجا بود پرسیدم این درا برا کجاست ؟

گفت این چهار در (دو جفت) با این چهارچوب که وسطش یه ستون هم داره مال حرم امام حسینه که بزرگترین در بین درای حرم اماماست و بیشتر از 4 تن وزن داره و شروع به توضیح دادن کرد . فهمیدم جای در کجاست این همون دریه که تا ضریح ارباب فاصله کمی داره .

یه جفت دره دیگه هم با چهارچوبش بود که در ورودی باب القبله بود .

یادش بخیر باب القبله ...

یادش بخیر درای حرم که هربار میرفتم ...

تک تک درها رو بوسیدم ، باهاشون کلی حرف زدم ، بهشون گفتم سلاممو به ارباب برسونن ، دونه دونه آرزوهامو گفتم و بعد ...

آرزوی دیدنشون رو به زودی زود سرجاشون نصب شده برا همه کردم .

کم کم مسئولین و کارگران گارکاه اومدن تا درها رو بسته بندی و برا بارگیری آماده کنن .

همه حالشون یه جوری شده بود انگار داشتن تکه های وجودشون رو میبردن !

آقایون همه کمک میکردن و درا میون صلواتو اسفند بسته بندی شدنو آماده رفتن ...

درا رو سپردم به آقا و دلمو همراهشون کردم تا وقتی به صحن و سرای ارباب رسیدن از این قلب شکسته هم یادی بکنن ...

تو راه برگشت همش به این فکر میکردم که چه روز قشنگی بود !!

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/07/10 توسط راضیه مس فروش

 

این جمعه های گوشه و کنار تقویم ها چقدر بی تابی می کنند !

مثل تمام لحظه های دل سپردۀ تو ...

سفر کرده به غربت در کدامین آدینه سکونت گزیده ای ؟

کجایی خورشید عالمتاب و ماهتاب درخشان ؟!

کجایی ؟

چند جمعۀ دیگر باید سپری گردد !

سطر سطر این نفس های آشفته و ثانیه های زخم خورده عطش التیام تو را دارند ...

ستارۀ سهیل آسمان بشریت چقدر تا یلدای ظهورت مانده ؟

چقدر ؟

یعنی زمین هنوز هم از مفسده و تباهی لبریز نشده ؟!

از ظلمت و تاریکی ...

تا بیایی !

بیایی و بر کنی ریشه جور و عداوت را

بر پا کنی سنت نیاکان درد کشیده ات را

و بر افرازی پرچم قسط و عدالت را

به خدا سوگند اقیانوس عصیان زمین طغیان کرده و گمراهی و ضلالت قاموس دینداری علم کرده است !!!

در کدامین جمعه فتح می کنی این روزگار ستم کشیده را ؟

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 1388/07/01 توسط راضیه مس فروش

 

همیشه از روز اول مهر بدم میومده . از اینکه بعد از دو سه ماه استراحت ، خوردن ، خوابیدنو خوشگذرونی باید کله سحر بلند شی ؛ روپوش نو بپوشی و با کیفو کفش نو (البته من اصلا برا مدرسه خرید نمیکردم و از این کار خیلی هم بدم میومد حتی اگر کیف و کفش نو هم داشتم تا چند هفته اول یا تا آبان استفاده نمیکردم . روپوش رو هم مجبور بودم نو بپوشم از بسکه این مدرسه ها هر سال از خودشون یه رنگو یه مدل جدید اختراع میکردن ؛ وگرنه اون رو هم نمیگرفتم) راه بیفتی طرف مدرسه و لبخندای بی مزه و بی معنی مدیر ، ناظم و معلما رو تحمل کنی !!!

اما حالا ...

حالا که این دوازده سال به آرشیو خاطراتم پیوسته دلم برا تک تک اون روزا تنگ شده ؛ حتی همین روز اول مهر که هنوزم ازش بدم میاد !!!

دلم برای مدرسه ، دوستام ، معلما ، مدیرو ناظم و ... تنگ شده ؛ حتی برای اونایی که خیلی هم ازشون خوشم نمی اومده ...

یادش بخیر ...

چقدر دلم هوای حیاط مدرسه ، درو دیوارو کلاساش رو کرده ...

هوای اون نیمکتا ، شیطنتا ، اذیتو آزار بچه هاو معلما ، یواشکی خوراکی خوردن سر کلاس (چه حالی میداد !) ، مشق ننوشن ، جعل امضای باباو مامان و ...

چه لحظاتی رو تو نمازخونه ، ناهارخوری ، آمفی تاترو اتاق پرورشی گذروندیم ...

حتی دلم برا مشق نوشتن ، امتحانو شباش که تازه کتاب رو دستم میگرفتم و استرس قبل امتحان که معمولا بیشتر کتاب رو نخونده بودم هم تنگ شده ...

چه مزه ای داشت غایب شدن ! خصوصا اگه زمستون بود . وقتی سرتو از زیر پتو میاوردی بیرونو به ساعت نگاه میکردی و میدیدی ساعت 7:30 ؛ و تو زیر پتو کنار شوفاژ تو تختت خوابیدی و دوستات دارن تو اون سرما سر صف ورزش صبحگاهی میکنن ! چه حالی میداد ... !!!

دلم برا غمو غصه ها و شادی اون روزا تنگ شده ...

چه روزگاری بود ...

حالا اگه رو بهترین صندلی ، توی بهترین دانشگاه ایران که هیچ ؛ بهترین دانشگاه دنیا هم بشینی مدرسه و نیمکتاش نمیشه . انگار پشت اون نیمکتا یه جوری زندگی رو تقسیم میکردن که دیگه ...

دیگه تکرار نمیشه ...

 

ارسال شده در تاريخ شنبه 1388/06/28 توسط راضیه مس فروش

 

حس غریبی است ؛ همچون کودکی که از آغوش مادر جدا می شود ...

لحظه ها هم مانند نفسهای من به شماره افتاده اند ...

تمام می شوی نسیم جان افزای رمضان ، در حالیکه هنوز چشمهایم طعم نوازش تو را تجربه می کنند ...

دلم در دریای طوفانی لیالی قدرت غرق شده ، و امیدم در میان سحرهای عطراگینت سپیده زده ...

انگار همین دیروز بود که زندگی را با آرزوی دولت کریمه یار افتتاح کردیم و آیه های مبین را نذر گره گشایی قدوم مسافرمان زمزمه نمودیم ...

در سایه سار مصحف خورشید بک یاالله گفتیم و با تک تک اسماالحسنی خلصنا من النار یارب ...

چگونه وداع بخوانم ؟

وقتی هنوز روحم سیراب نشده و قلبم ...

آه از این همه نعمت و برکت و فضیلت که بسان چشم برهم زدنی به افطار پایانی رسید ...

آه ...

 

ارسال شده در تاريخ پنجشنبه 1388/06/19 توسط راضیه مس فروش

 

آسمان هنوز روشن نشده بود . داخل حیاط ، کنار در ورودی ایستادم . اذن دخول خواندم ، سرم را به در گذاشتم و اجازه گرفتم . بعد در را بوسیدم و قدم در حریم با صفایت گذاردم ...

کمی جلوتر ، در اولین جایی که امکان داشت به زمین افتادم ، سجده کردم ، سجده شکر ...

آرامش قشنگی بر دلم سایه افکند و لبریز اشتیاقی کم نظیر شدم ...

از قسمتی که با نرده جدا شده بود ، به سمت درب ورودی محدوده ضریح مطهرت آمدم . شلوغ بود . دیدن ضریح مبارکت آرام و قرارم را ربوده بود ...

ناگهان چشمانم به شبکه های ضریح نورانیت گره خورد ...

بهت سراسر وجودم را فرا گرفت ...

در همین لحظه صدای جمعیت کثیری از مرد و زن در گوشم طنین انداز شد که یک صدا می گفتند :

لبیکَ یا علی ؛ لبیکَ یا علی ؛ لبیکَ یا علی ...

بی اختیار من هم همراهشان شدم :

لبیکَ یا علی ؛ لبیکَ یا علی ...

نخستین دیدارمان چقدر عاشقانه و زیبا آغاز شد ...

درست در اولین وهله ای که دلم دخیل ضریحت شد تمام هستیم در کلام لبیک تو جاری گشت ...

لبیکَ یا علی ...

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/06/06 توسط راضیه مس فروش

 

همیشه دوست داشته ام اولین دیدارمان در شب رقم بخورد . نمی دانم چرا ، شاید بهترین دلیلش همین دوست داشتن است و این بار هم ...

در واپسین لحظات شب که تاریکی آسمان شهر را به سکوت سپرده و در میانه این خیابانهای تن به خلوت داده ، نگاهمان درهم گره خورد .

السلام علیک یا غریب الغربا ، السلام علیک یا معین الضعفا و الفقرا السلطان یا اباالحسن یا علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا ...

گنبد طلایی ات در شب ، چشمانم را که هیچ ، قلبم را و بهتر بگویم تمام وجودم را تسخیر می کند انگار هر چقدر هم که یکدیگر را دیده باشیم باز هم اولین دیدار بعد از جدایی مزه دیگری دارد چه رسد به اینکه این بار دوریمان هم طولانی شده بود اما ، لحظه ای که گنبد خورشید نشانت را دیدم ...

دلتنگی ها رخت بستند و آرامشی عجیب در دلم حکم فرما شد ... سختیها ، غم و غصه های روزگار ، خستگیها و روزمرگیهای این زندگی ... دردها و تنهایی ها و بی کسیها همه و همه در سایه سار همین ثانیه اول دیدارمان تمام شدند .

حریر آبی آرامش بر اندامم افکنده ای و مخمل سبز طمأنینه بر دلم گسترانده ای ...

به یقین آسمان هشتم بر روی زمین بنا شده و آستان قدست قطعه ای از جنت المأواست ...

شوریدگی اتمام شعبان و اشتیاق آغاز رمضان در بارگاهت طعم دیگری دارد .

نسیم کمیل در آخرین شب جمعه شعبان و عطر افتتاح در اولین شب رمضان در حلقه گیسویت روح هر شکست خورده ای را نوازش می کند چه رسد به من ...

از کدامین قطعه بهشتت بگویم که ...

روضه منوره ات در هاله ای از انوار سبز بهاری طینت آدمی را جلا می دهد و من انگار تا به حال چنین آیت سبزی را ندیده ام مثل یک رویای بارانی دلم را به شبکه های ضریحت گره زده ام و در ایوان طلایت به دنبال آرزوها خاکستری زمینیان نجوای آمین سر داده ام .

از صحن با صفای انقلاب چه گویم که برای من تداعی معنای دوباره زندگانیست و به واقع انقلابی درونم به پا می کند ...

آب حیات می نوشم از سقاخانه دلدادگی و بند بند زندگیم را به پنجره فولادت دخیل می بندم ...

نمای گنبد طلایی ات در صحن انقلاب دیوانه ام کرده و نوای نقاره خانه ...

به خدا سوگند این قصیده عاشقانه فرشتگان است که در هر طلوع و غروب خورشید در مدح و ثنای تو سر می دهند و دل شیفتگانت را با آسمانیان می آمیزند .

اینجا دار الحجه و رواق توحید خانه و بست شیخ بهایی و صحن آزادی نیست ، اینها کوچه پس کوچه های بهشت خداوند است که بر زمین جاری شده اند ...

زمان سرشار اجابت است و مکان لبریز استجابت ، فضا مملو نور است و سینه مالامال دعا و مناجات و رمز و راز ...

چگونه وداع کنم وقتی هنوز چشمانم پر از التماس است و دستانم سراسر نیاز ... ؟

چگونه دل برکنم که پاره پاره های وجودم را در میان تکه تکه های جنت اعلایت گم کرده ام ... ؟

اما ...

اما این رسم تمام دیدارهای عاشقانه است و گویی هر سلامی را وداعی و هر کلامی را پایانی است ...

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 1388/05/28 توسط راضیه مس فروش

 

اندک اندک عطر دل انگیز ماه محبوب در کوچه باغ های تکیده زمینیان می پیچد و فضا لبریز بوی بهار خواهد شد ، بهار آمال و آرزوهای خاک گرفته انسانیت ، بهار مصحف آخرین سفیر الهی ، بهار ...

رمضان آرام آرام خرمن گیسویش را پدیدار می کند و با چمدانی از نور به این منظومه غرق شده در تاریکی سلام میدهد .

فصل شکوفتن به توان ابدیت و ماه روییدن به وسعت مرغزارها رخ می نماید .

آری آغاز گفتمان عاشقی و افتتاح دلدادگی است !

موسم مهمانی ملکوتیان بر تارک زمین ، در سحرگاهان آرامش بندگی و ستاره چینی بشریت ، در سبز ثانیه های ربنای قدسیان سر میرسد .

ماه دلبری کردن و زندگی گزیدن بر سر هر افطار و عشقبازی با خدا در لیله القدر آسمان نزدیک می شود .

طهارت از پلیدی جستن و نقش نگار بر آیینه هستی تقدیر سائیدن

روزه راز تو را گرفتن و شور شیدایی ات را پروراندن

لحظه ناز تو را کشیدن و بیمار درد بی درمانت شدن

رمضان از راه میرسد ...

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/05/16 توسط راضیه مس فروش

 

برای تو می نویسم

برای انتظار غریبت

برای شانه های نحیفت

برای تک تک بغض واژههای اسیرت

برای تو می نویسم

که مظلومیتت سر به فلک کشیده

تنهایی ات به آسمان پناه برده

غربتت در بیکرانگی هزاروصدوهفتاد ساله تداوم یافته

و بی یارو یاوری ات حتی به سیصدوسیزده نفر هم نرسیده است

برای تو می نویسم

که زمین در آرزوی وصالت است

آسمان هم آغوش کلامت

و زمانه چشم به راه قدومت

برای تو می نویسم

که مصحف نوری و شأن نزول « وَ نُرِیدُ اَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ استُضعِفُوا فیِ الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئِمَّهً وَ نَجعَلَهُمُ الوَارِثِینَ »

وارث زمین

صاحب لوای عدالت

وعده ضمانت شده الهی

به یقین که « بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیرٌ لَّکُم اِن کُنتُم مُّؤمِنِینَ » تنها استعاره ای به وجود توست

برای تو می نویسم

موسای دل به دریا زده

مسیحای اعجازگر

یوسف پرده نشین

عزیز اقلیم وجود

چقدر « یَااَیُّهَا العَزِیزُ مَسَّنَا وَ اَهلَنَا الضُّرُّ وَ جِئنَا بِبِضَاعَهٍ مُّزجَاهٍ فَاَوفِ لَنَا الکَیلَ وَ تَصَدَّق عَلَینَا » بخوانیم ؟

تصدقی کن

این جان تهی شده از زندگانی را

پر کن از عشق مایه های انتظار

و این چشمهای فریب خورده دنیا را

سیراب دیدارت کن

برای تو می نویسم

خورشید گمشده در بین ابرهای غفلت ما

ترجیع بند شیدایی

آیه تطهیر

به حق که بعد از رسول مهربانی تو یگانه رحمه العالمین نامیده شده ای

رحمت واسعه خداوندی و پناه خلق

نظارتگر شجره طوبی و سدره المنتهی

برای تو می نویسم

که از تبار یاسینی و از جنس دلدادگی

فرزند نورهای شکوفایی و عزیزترین یکتاپرستان

میثاق انتظاری و اندوه غروب آدینه های فراق

برای تو می نویسم

برای تو ...

 

درباره وبلاگ


دست نوشته های من خاکستری اند

همچون روزگارانی که در آن زیسته ام

سرشار از پیوستن به ابدیت تو و تهی از رهاورد به تو رسیدن

به سان انسانهای این کره خاکی که نه سپیدند و نه سیاه

و همچون من در تلاقی سیاه و سپید سکنی گزیده اند

پس یاری ام کن که با پیوستن به ابدیتت لبریز از تو شوم و رهاورد این عروج تنها آرزوی تو بودن باشد ...


آخرين مطالب
آرشيو مطالب
قالب وبلاگ